صائن الدين على بن تركه
425
شرح نظم الدر ( شرح قصيده تائيه ابن فارض ) ( فارسى )
183 طبيبا درد من دارد نهفته با دلم كارى 182 طبيب عشق مسيحا دمست و مشفق ليك ( حافظ ) 56 طراوت گل رخسار و رنگ عارض تو 18 طرفه نقشيست اينكه از يك كان 299 طرّه از آفتاب رخ برداشت 221 طريق بوالهوسانست نى ره عشّاق ( امير خسرو دهلوى ) 181 طواف حاجيان در كعبه باشد 188 ظلّ طوبى سايهء خُنبست و در خنب آفتاب 41 ظلمت و نور امتزاج گرفت 258 عاشق جان را بهر نثارش خواهد 51 عاشق شدن مرد زبون آمدنست 56 عاشقم بر تو ز عاشق كشتنت ( كمال خجندى ) 65 عاشق و معشوق داند سرّ عشق 163 عاقبت دودى به روزن برشود ( اوحدى مراغهاى ) 107 عالم تمام پر ز شهيدان فتنه گشت ( امير خسرو دهلوى ) 100 عالم ز زلف يارم گشتست عنبرين بو 91 عالم همه سربهسر سرابست 162 عرضه كردم دو جهان بر دل كار افتاده ( حافظ ) 123 عرفات عشقبازان سر كوى يار باشد ( كمال خجندى ) 187 عروس حسن تو را هيچ در نمىبايد ( فخر الدين عراقى ) 151 عشّاق تو پيش از دل و گل با رخ تو 277 عشق آمد و از وجود بيزارم كرد 62 عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست ( منسوب به مولوى ) 48 عشق آمد و محو كرد هر قبله كه بود 26 عشق از عدم از بهر من آمد به وجود 17 عشق ازين بسيار كردهست و كند ( عطار ) 32 عشقبازان ديگرند و عيشسازان ديگرند 271 عشقبازى نه من آخر به جهان آوردم ( سعدى ) 50 عشق برآورد ز هر سنگ آب ( مولوى ) 62 عشقت رسد به فرياد ار خود بسان حافظ 165 عشق چو شيرى است نه مكر و نه ريو ( مولوى ) 253 عشق داغيست كه گر بر جگر كوه نهى ( اوحدى مراغهاى ) 52 عشق را بو حنيفه درس نگفت 133 عشق را سر برهنه بايد كرد ( عطار ) 134 عشقست كه از لا و لِمَت برهاند 143 عشقست كه هم مى است و هم جام ( فخر الدين عراقى ) 156 عشقست و داو اول بر نقد جان توان زد ( حافظ ) 27 عشق مشّاطهايست رنگآميز ( فخر الدين عراقى ) 151 عشقم كه در دو كون مكانم پديد نيست ( فخر الدين عراقى : لمعات ) 119 عشق ورزيدم و عقلم به ملامت برخاست ( سعدى ) 60 عقل بازارى بديد و تاجرى آغاز كرد ( مولوى ) 132 عقل در كوى عشق پى نبرد ( سنايى ) 60 عقل گفتا شش جهت حدّست و بيرون راه نيست ( مولوى ) 133 عكس رخسار و تاب زلفينش 258 علم كز تو تو را بنستاند ( سنايى ) 166 عيب ما نيست گر نمىبينيم ( اوحدى مراغهاى ) 291 غالبا اينقدرم عقل و كفايت باشد ( حافظ ) 157 غايت خوبى كه هست قبضهء شمشير و دست ( سعدى ) 113 غسل در اشك زدم كاهل طريقت گويند ( حافظ )